من و تو

دیروز بعد از ظهر وقت دکتر داشتم تا برم نتیجه آزمایش هامو بهش نشون بدم. آخه چند وقتی هست که به فکر نی نی گولو افتادیم و تو فکر هستیم که سه نفری بشیم. .. و اولین قدم این بود که یه دکتر خوب پیدا کنم و برم آزمایش بدم . فعلا فقط اسید فولیک داده که هر روز یه دونه بخورم. 

کنار شرکت ما یه فروشگاه خوشکل و موشکل برای نی نی گولوها هست که لباس های خیلی خیلی ناز و فانتزی خارجی داره . پشت ویترین یه لباس سر همی خوشکل و موشکل دیدم در حد لالیگا . اونقدر ناز بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتم و خریدمش . کلی ذوق مرگ شدم . خدایی خیلی ناز و لطیف بود.

خوشبختانه دکتر گفت که همه چیزت نرمال و خوبه و مشکلی نداری . با انرژی بالایی مطب رو ترک کردم . آقای همسری اومده بود دنبالم . وقتی رسیدیم خونه ، با ذوق فراوان لباس رو بهش نشون دادم . اون هم کلی خوشحال شده که چشماش برق می زد. تا آخر شب دوتایی هی نی نی گولو رو با اون لباس مجسم می کردیم و هی قربونش می رفتیم. 

خلاصه یه لباس کوچولو موچولو کلی ما رو به خودش مشغول کرد.

توی دفتر یادداشت موبایلم نوشتم : " امروز پنجم دی 90 برای تو نی نی گولوی کوچولو که هنوز اصلا وجود خارجی نداری یک لباس خوشکل مشکل خریدم . باشد که بیایی "

 

با همه این خنده ها و خوشی ها ولی ته دلم یه جوری پر از استرس و ترس هست . ترس از اینکه آیا منو آقای همسر می تونیم از پس این کار سخت و عظیم بر بیایم ؟ آیا ما می تونیم پدر و مادر خوبی باشیم ؟ نمی دونم جدا" نمی دونم .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب دیروز تولد من بود . باز بیست و چهار آذر و باز تولدی دیگر .

آقای همسر دیروز زحمت کشید و برام یک پالتو چرم خوشکل و موشکل از نوین چرم خرید و یه دسته گل زیبا . دستش درد نکنه .

شب هم رفتیم پدیده شاندیز . این شاندیز شاندیز که می گفتند این بود ؟ چنگی به دل نزد . اولین بار بود می رفتیم و از توصیفات فراوان و تبلیغاتی که شنیده بودیم فکر می کردیم باید چه جای باحالی باشه اما زیاد خوشمون نیومد.

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب روز گذشته ما هم به جمع اشرار، متخلفین و منحرفین جامعه پیوستیم و در یک اقدام عجیب و غریب و متهورانه توسط گشت ارشاد دستگیر شدیم .

چه زیبا !! چه جالب!!  نیشخند

داشتم از سرکار می رفتم خونه اون هم با مقنعه و مانتوی کار و بسیار خسته و کوفته و مشت خورده که منو به جرم کوتاه بودن مانتو گرفتند و کمی تا قسمتی ارشادمان کردند و سپس بدون اینکه شلاقی نوش جان کنیم یا داخل ون برده شویم آزاد گشته و به دامان خانواده برگردانده شدیم. 

اونقدر اعصابم خورد شده بود دلم می خواست بهشون بگم بجای این کار اگه زمین شخم می زدید ما آلان در زمینه محصولات کشاورزی خودکفا میشدیم . خدا وکیلی این هم شغل شد اینا دارند از صبح تا شب وامیسن سر خیابون میوفتن به جون مردم .

- امروز قراره با آقای همسر بریم من یه بوت برای خودم بخرم . چند وقتی هست که دنبال یه چکمه خوب می گردم که هنوز پیدا نکردم . رفتیم یه کاترپیلار بخرم اما زیاد مدل های قشنگی نداشت و بیشترشون مدل کتونی بودند البته از نظر قرص و محکمی خیلی خیلی خوب بودنددر حد لالیگا.اما من برام زیبایی هم مهم بود. 

- آقای همسر هفته پیش یه ساعت مارک اسپریت و یه کاپشن مارک North Face برام خرید . 

- فردا نهار مهمون دارم ، فکر کنم سوپ، کباب تابه ای با برنج ، سالاد فصل و سالاد ماکارونی و کرم کارامل درست کنم. نمی خوام زیاد به خودم سختی بدم .

- احتمالا تعطیلات هفته بعد مرخصی بگیریم بریم ارومیه . امیدوارم هوا بهتر بشه تا بتونیم بریم.من زیاد حوصله ندارم اما آقای همسر عزمش رو جذب کرده که حتما بریم.

- برای بیست و هفتم آبان هم قراره با دوستامون بریم کویر مرنجاب . امیدوارم خوش بگذره .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب!

تمام دستاورد یک انقلاب 

تمام دستاورد خون های ریخته شده 

شهرهای ویران

زخمی های نیمه جان

تمام دستاورد شب بیداری های متمادی و نبرد مداوم

مادران فرزند مرده

همسران بی شوهر

فرزندان بی پدر

  ... این بود : آزادی چند همسرداری برای مردان لیبی .

 

پ ن : اگر این چند خط رو نمی نوشتم دق می کردم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

 

روز پنج شنبه با آقای همسر رفتیم دیدن تاتر شمس پرنده کاری از خانم پری صابری . چند سال پیش هم این تاتر در تالار وحدت اجرا شده بود اما اون موقع قسمت نشد بریم به همین خاطر بلیط روز اول اجرا رو گرفتم که تا دیر نشده و تا در گیر کار و بار زندگی یادمون نرفته ، حتما بریم و این تاتر رو که در خصوص زندگی مولانا و شمس و چگونگی دیدار و تفکراتشون هست رو ببینیم.

تاتر خوبی بود . اجرا حدود ساعت شش و نیم شروع شد و استقبال خوبی هم ازش شده بود. فکر می کنم برای هر ایرانی واجب هست که این تاتر رو ببینه . به ویژه برای جوانان .

بازی آقای محمد حاتمی در نقش مولانا و آقای سیروس اسنقی در نقش شمس بسیار عالی و گیرا بود.

راستی از صدای بازیگر نقش مولانا محمد حاتمی خیلی خوشم اومد . فکر نمی کنم خواننده حرفه ای باشه اما صدای خیلی زیبا و گرمی داشت. 

کاش روی بعضی از قسمت ها بیشتر کار می شد و یه مقدار جزئی تر به زندگی شمس و مولوی می پرداختند . رقص سماش زیاد خوب و حرفه ای نبود ولی از نظر موسیقی و آواز بسیار خوب بود .  از نوازندگی تنبور بسیار بسیار لذت بردیم.

بهرحال تجربه خوبی بود و خوشمان آمد.

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |

دیشب با آقای همسر دعوام شد. اونقدر از دستش ناراحت شدم که دلم می خواست بکشمش. شانس آوردم که تفنگی چیزی دم دستم نبود وگرنه امروز حتما گوشه زندون بودم. دلم میخواست خفش کنم.دوست داشتم دیگه هیچ وقت نبینمش.

از عید فطر به این طرف کلی مهمون داشتم و اونقدر خسته شدم که حد و اندازه نداره. هر چند روز یک بار مهمون از شهرستان ، این چند روز آخر هم هر روز . دیگه به جنون رسیدم و کلی خسته شدم . دیروز به لطف و کرم روزگار خونه از مهمون خالی شد و من تونستم نفس راحتی بکشم.

مشکل اینه که وقتی زن خونه شاغل باشه و هر روز تا ساعت پنج بعد از ظهر سر کار باشه و دیر وقت بیاد خونه ، دیگه چه توانی براش می مونه که مهمون داری کنه ؟ دیروز وقتی مهمونام رفتند و تنها شدیم مجبور بودم که تمام خونه رو تمیز کنم چون واقعا کثیف و بهم ریخته بود. از ساعت دو شروع به کار کردم. هی این کار بکن اون کارو بکن . آقای همسر چیکار کرد ؟ ! نشست جلوی تلویزیون و پاهاش رو هم گذاشت رو میز جلوی مبل و لم داد  و برای خودش تلویزیون تماشا کرد. اونقدر کفری شده بودم که حد نداشت اما جلوی خودمو گرفتم تا چیزی بهش نگم . یه خورده غر غر کردم و مجبورش کردم که یه کوچولو کمکم کنه اما افاقه نکرد.

تا ساعت شش  هفت کارم طول کشید . بعد رفتم حموم و بعد هم مجبور بودم کلی لباس آقای همسر رو اتو کنم. بهش گفتم بیا یه کم کمک کن دارم غش می کنم گفت نمی تونم ، می خوام تلویزیون تماشا کنم و خسته ام . بهش گفتم اگه جهنم وجود داشته باشه تو باید بری ته اون از بس بی خیالی و درکم نمی کنی . خیلی راحت گفت من که زن نگرفتم لباس اتو کنم حالا که شوهر کردی باید این کارها رو بکنی . خیلی خیلی عصبانی شدم اما باز به روی خودم نیاوردم . یه ساعتی لباس اتو کردم وقتی اومدم دیدم همچنان لم داده و بی خیال نشسته . دیگه قاطی کردم و می خواستم بکشمش. اون هم اصلا کم نمی آورد و کلی حالمو با حرفاش گرفت.

هیچ وقت این قدر بی خیال نبود . همیشه تو کارها کمکم می کرد اما نمی دونم دیروز چی شده بود که اصلا منو نمی دید! من هم که تمام خستگی این چند وقت تو تنم بود دیگه کنترلمو از دست دادم و داد و قال راه انداختم. وسط داد و بیداد من میگه من اون حرفا رو شوخی شوخی گفتم و منظوری نداشتم و فقط می خواستم اذیتت کنم. خدا وکیلی تو اون شرایط و با اون اوضاع و احوال وقت شوخی بود! بهش گفتم تو که این همه دم از دموکراسی و آزادی و تساوی زن و مرد می زنی واقعا" که هیچ کدومشو عملا" قبول نداری چون به ضررت تموم می شه و  ....... بهش گفتم حداقل از جات بلند می شدی و جهت گول مالوندن سر من هم شده یه سری بهم می زدی ببینی زنده ام یا مرده ! خلاصه که بد جور عصبانی شدم و .... تا خود صبح خوابم نبرد. از این که نتونستم خودمو کنترل کنم و شلوغ نکنم خیلی خیلی ناراحتم . خودم از خودم این انتظار رو نداشتم اما باور کنید به اینجام رسیده بود.

آلان فکر می کنم که قلبم شکسته نه بخاطر اینکه چرا بهم کمک نکرد و یا چرا اینقدر خسته شدم بلکه بخاطر حرفش که گفت این کار وظیفته .آیا این قلب شکسته التیام پیدا می کنه ؟

خیلی خیلی ناراحتم دلم می خواست امروز با کسی صحبت کنم اما نشد. اصلا" هم دلم نمی خواست با مامانم صحبت کنم چون به نظرم خیلی گوش شنوا نداره و بیشتر نصیحت می کنه . به یکی از دوستام هم زنگ زدم ولی جواب نداد ، کلی دلواپسش شدم. خلاصه نمی دونم شکایت این آقای همسر رو به کجا ببرم و با کی حرف بزنم تا کمی آروم شم ؟

جالبش اینه که همیشه وقتی بین دوستامون شکر آب می شه این آقای همسره که واسطه می شه و کلی نصیحت و روان شناسی بازی در میاره اون وقت امروز خودمان به همون درد دچار شدیم و با هم دعوامون شد .

راستی وقتی عصبانی و ناراحت هستید چیکار می کنید ؟

پ ن : تو این سالها خیلی کتاب در مورد شناخت مردان - روان شناسی مردان و روابط زن و شوهرها خوندم . تو اینترنت هم کلی مطلب در این خصوص مطالعه کردم اما نمی دونم چرا گاهی وقت ها زمانی که عصبانی میشم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و خودمو کنترل کنم. خوب می دونم که بین دو آدم هم جنس هیچ وقت نمی شه تفاهم کامل حکمفرما شه و هیچ دونفری مثل هم نیستند بخصوص زن و شوهر هایی که فرهنگ های متفاوتی نسبت به هم دارن. همیشه میگم در خانواده های سنتی چون کلا کار مرد و زن کاملا روشن و مشخص هست مشکلات و دعوا کمتره . چون هم زن و هم مرد می دونن که چه کارهایی رو باید انجام بدهند و براساس اون عمل می کنن. مرد فقط کار بیرون و زن فقط کار داخل خونه و بچه داری . در نتیجه زن هرچه قدر خسته باشه وظیفه خودشو می دونه و مرد هم همین طور اما امان از روزی که زنها شاغل شدند . اون وقت شد که انتظاراتشون برای اینکه آقایون در خونه باید بهشون کمک کنند بالا رفت ( البته حق هم دارند. نمیشه که هم بیرون کار کنند و هم تو خونه مگه چقدر جون دارند. سوپر زن هم بودند یه روزی از پا در میان ) و مردها هم گیج از این شرایط و از حقوق از دست رفته شان . مسلمه که هیچ مردی دوست نداره از لم دادن و فرمان دادن در خونه دست بکشه و در کارهای خونه هم پایه زن کار کنه . البته خیلی از مردها کمک می کنند اما چون کار خونه مختص زنه مرد هیچ وقت کارشو جدی نمی گیره و بیشتر از زیرش در میره . هرچی باشه مردی گفتند زنی گفتند. . . و اینک ما مانده ایم و این دایره پرگار   . . .  و هاج و واج .

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |

گاهی وقت ها آنقدر دلم از این شهر از این کشور از این هوا از این ترافیک از این کوچه ها و خیابون های پر از آشغال و زباله  . . . می گیره که عزمم رو جذب می کنم برای رفتن و دل کندن از اینجا و اینکه یه چاره ای و یه فکری بکنم .

گاهی وقت ها از اینکه باید مواظب باشم آستین مانتوم کوتاه نباشه ، موهام بیرون نباشه ، پاچه شلوارم فلان طور نباشه اونقدر افسردگی می گیرم که به خودم هزار بار بد و بیراه می گم و تصمیم می گیرم از کشورم از شهرم و از خونه ام برم . 

چه میشه کرد وقتی می بینم که هرچی سایت خوبه فیلتر شده ، سرعت اینترنت پایینه ، شبکه های ما فقط و فقط برنامه های کسل کننده پخش می کنند و جرات ندارند یه آهنگ شاد یا یه مطلب آموزنده نشون بدن ؟ چه میشه کرد که وقتی مجبوریم از شبکه های کشورمون فقط تصاویر زیبای آخوندهای با عمامه و بی عمامه رو ببینم ؟ چه میشه کرد وقتی ........

با خودم می گم اینها کی هستند که فرهنگ و هویت ما رو این طور لگدمال کردند و افکار احمقانه خودشون رو به خورد ما می دن ؟ چرا نمی فهمن ؟ اینها کی هستند ؟  اینها کی هستند ؟ از کجا اومدند ؟ مثل اینکه از اول ماموریت داشتند که مردم این کشور رو به مشتی آدم ای افسرده و عصبی و دیوانه و مجنون تبدیل کنند !  مثل اینکه از اول ماموریت داشتند که کشور ما رو به خرابه تبدیل کنند ؟ چرا کسی کاری نمی کنه؟ چرا مردم ما اینقدر بی غیرت و بی تفاوت شدند ؟ مثل اینکه همه مردم هم به این وضع عادت کردند و می ترسن تکونی به خودشون بدن. شاید می ترسند وضع از این هم بد تر بشه ؟ نمی دونم.

چه میشه کرد وقتی همه مردم شهر دچار افسردگی شدند و اصلا" نمی تونی لبخند بر روی لب کسی ببینی . همه فقط و فقط به فکر پول درآوردن هستند تا بتونن یه زندگی معمولی داشته باشن و زیر خط فقر نباشن یا حتی از گرسنگی نمیرن . البته پولدارها هم اصلا" براشون فرقی نمی کنه اوضاع چطور باشه . فقط به فکر جمع کردن پول بیشتر هستند و ثروت اندوزی در این آشفته بازار .

دلم می خواست به فکر بچه بودیم و بچه دار می شدیم اما نمی دونم چرا اصلا "و اصلا" دلم نمیخواد تو این کشور و تو این شرایط یه بچه بی گناه رو بیاریم که مطمئنا هیچ چیز خوبی عایدش نمی شه و وضعش اگر از ما بدتر نباشه بهتر هم نخواهد بود.

چند وقتیه که خیلی جدی دارم فکر می کنم که بهتر بریم از این جا و خدا رو شکر می کنم که تا آلان بچه دار نشدیم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

از روز سه شنبه تا حالا مهمون دارم .

صبح روز سه شنبه برادر آقای همسر و خانمش همراه با دخترشون اومدند خونه ما . چون یازده صبح با هواپیما رسیدن آقای همسر مجبور شد مرخصی بگیره و بمونه خونه . این چند وقت از بس کارم زیاده من نمی تونستم مرخصی بگیرم و رفتم سرکار . بعد از ظهر وقت دکتر داشتند برای دخترشون . آخه چشم چپ دخترشون یه مقدار انحراف داره و باید عمل بشه.

وقتی ساعت پنج و نیم رسیدم خونه تند و تند شروع کردم به غذا درست کردن اما آقای همسر سررسید و گفت چون سرکار بودی و فردا هم باید بری سرکار بیا امشب بریم بیرون برای شام . من هم از خدا خواسته حاضر شدم. اول رفتیم مطب دکتر چشم که بالاتر از پارک ساعیه و بعد ساعت حدود نه شب رفتیم برای شام . دوتایی تصمیم گرفتیم ببریمشون هانی پارسه تو عباس آباد نرسیده به سینما آزادی . چون فکر کردیم به خاطر سلف سرویس بودن بیشتر خوششون میاد و چون از قورمه سبزی تا زرشک پلو داره حق انتخاب بیشتری دارند. آخه دفعه قبل که یه بار رفتیم رفتاری و یه بار هم خانه کوچک بهمون گفتند چرا زرشک پلو اینجا سرو نمی شه ؟ جاری محترم زرشک پلو سفارش داد اما گفت من از مرغ خوشم نمیاد و فقط دوست دارم زرشکهاشو بخورم . اما  خیلی با ژست نشست و هیچی از غذاشو نخورد ، آخرش هم گفت من از غذای بیرون خوشم نمیاد و به زور می خورم . شوهرش هم کلی تایید کرد و زیاد  با روی باز با ما برخورد نکرد و به زور یه تشکر خشک و خالی کرد. هر دوتا هم مثل برج زهر مار بودند . خدا وکیلی گفتن داره . من اگه نون و پنیر هم جلوم بزارن  می خورم و به به می کنم .

خیلی خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم حیف اون پول که خرج اینا شد، خرج آدم های قدر ناشناس .

اومدیم خونه صحبت از غذا شد : گفتند ما توی غذا پیاز باشه نمی خوریم ، ماهی ، گوشت مرغ و گوشت قرمز هم نمی خوریم . باقالی پلو و زرشک پلو رو بدون گوشت و مرغ دوست داریم بخوریم . فسنجون دوست نداریم. . . ...... از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . خدایا ......

امروز که این جریانو برای همکارام گفتم خیلی خندیدند و گفتند که اونا آدمهای چشم نظری هستند و از حسودیشون این کار رو کردند. بهم گفتند بهتره یه غذای ساده براشون درست کنی و به روی خودت نیاری اما خدا وکیلی من می ترسم و فکر می کنم وقتی که تحویلشون می گیری اینه رفتارشون ، اون وقت اگه کم محلی کنی چیکار می کنن و چی پشت سرت میگن.

دیشب قرار بود با اتوبوس برگردند تبریز . آخه با یه بچه چرا با اتوبوس می خواستند برن ؟ تو این چند روز هم بلیط نگرفتند .دیشب از ساعت نه و نیم رفتیم بیهقی تا سوار شن برن تا دوازده شب اونجا بودیم اما بلیط گیرشون نیومد . آخه آدم با یه بچه این ریسکو می کنه که همین طوری پاشه بره ترمینال  ؟

با خودم گفتم نباید از دست کاراشون ناراحت بشم آخه این کارهایی که می کنن واقعا ضایع و زشته و بی برنامگی کاملشون رو نشون می ده . اول اینکه خودشون ماشین دارند چرا با هواپیما اومدند ؟ اگه قرار با هواپیما بیان خوب برگشت رو هم با هواپیما برن که سختشون نشه با بچه ؟ ! نمی دونم از خسیسی بود از چی بود ؟ خدا داند . خلاصه داستانی داریم با اینا .

امشب نمی دونم چی درست کنم که خوششون بیاد . تصمیم گرفتم هرچی خودم دوست دارم درست کنم و اصلا هم توجه نکنم که اونا چه می خورن و چی نمی خورن . اما با خودم فکر می کنم اونا همون اول برام مشخص کردند که اگه این غذاها رو درست کنی ما نمی خوریم و اتمام حجت کردند.

چه دنیای خنده دار و بدی . ماشاا... اونقدر هم غیبت می کنه که نگو و نپرس . در مورد خانواده آقای همسر کلی بد و بیراه گفت . از من قول گرفت به آقای همسر نگم . من هم گفتم من اونقدر سرم شلوغه و با کار و زندگی مشغولم که وقتی برای فکر کردن در مورد اونا ندارم . اگه وقتی داشته باشم ترجیح می دهم کتاب بخونم . وقتی دید این طوری می گم کوتاه اومد و گفت که خودش هم همین طوریه و فقط جهت اطلاع به من این حرفا رو زده .

می دونم که در مورد من هم کلی نکته پیدا کرده که بره و پشت سرم بگه اما دیگه بی خیال شدم  و برام مهم نیست . بزار راحت باشه.کاراش جالبه تا غذا می خوریم بچشو برمی داره می ره اتاق در و هم می بنده . شب من دارم ظرف می شورم اون می ره می خوابه . !!!!!

در هر صورت این هم تجربه ای برای خودش بود .

پ ن : دیشب رفتیم پارک آب و آتش . یه قسمتی داشتند کتاب و چیزهای دیگه می فروختند . من کتاب شعر حزین لاهیجی ، کتاب کوری نوشته روژه ساراماگو  (قبلا از دوستام گرفته و خونده بودم اما برای خودم این کتاب رو نداشتم ) و یه کتاب روانشناسی زنان و مردان رو خریدم . با اینکه مهمون داشتم و خسته بودم تا ساعت 2 شب سی صفحه از کتاب روانشناسی رو خوندم .

نوشته شده در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |