روزهای زندگی من و تو

بعد از مدت ها یعنی بیش از سه ماه امروز یه حسی به من این انگیزه رو داد که بنویسم . نمی دونم اون حس چی بود و چرا اما در هر صورت اومدم یه چند جمله ای بنویسم و حداقل به خودم ثابت کنم که زنده ام و وجود دارم . باید رد پایی از خودم توی این وبلاگ میزاشتم دیگه. 

روزگارم بد نیست . می گذره . در این مدت رفتم دکتر تغذیه و شروع کردم به پیاده روی . خیلی خیلی خوبه . مثل اینکه سبک شدم و رو ابرها هستم . بیشتر اوقات تنهایی و گاهی هم با آقای همسر می رم پیاده روی . خیلی خوب و عالیه . مدت پیاده رویم اغلب یک ساعت طول می کشه . هرچند گاهی وقتها کلی خسته می شم اما هیچ چیز بهتر از ورزش نیست. باعث می شه روحیه بهتری داشته باشم و از خودم راضی باشم .

.......

نوشته شده در چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب

سال 1390 هم با همه خوبی ها و بدی هاش داره کم کمک تموم می شه . این اولین سال هست که از تموم شدنش خوشحالم و دلم می خواد زود سال نو بیاد .

دلم می خواد زود عید هم تموم بشه و من برنامه هایی که توی ذهنم دارم اجرا کنم .

برای همه بهترین ها رو آرزو می کنم .

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

  واست آتیش روشن کردم که آخر زمستونه    

چهارشنبه ی آخر سال قلب من آتیش بارونه

غمهاتو آتیش میزنم  سرخی آتیش مال تو    

چشم حسودا کور شه از عشق میون من و تو

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب یه هفته از روز والنتاین گذشت و من با تاخیر زیاد اومدم . از بس سرکار سرم شلوغه و وقتی هم که خونه می رم اصلا دلم نمی خواد برم سراغ لب تاب و اینترنت به همین خاطر کار به جایی می رسه که فاصله بین نوشته هام خیلی زیاد می شه . من برای والنتاین برای آقای همسر یه گوشی اچ تی سی سنسیشن اکس ای خریدیم . اون هم برام یه عطر خرید .

اسم عطر من lady million هستش . خیلی بوی خوبی داره و کلی دوستش دارم. البته با یه دسته گل زنبق بنفش و گل رز قرمز. متاسفانه یادم رفت از دست گل عکس بگیرم و الان کاملا پژمرده شده.

من روز والنتاین رو خیلی دوست دارم البته درسته که یه رسم ایرانی نیست و روز عشاق ایرانی ها بیست و نهم بهمن هست اما این که روز والنتاین این همه مردم رو می بینم که یا گل به دست هستند و یا کادو می خرند کلی ذوق زده می شم و احساس خیلی خوبی بهم دست می ده . خیلی خوبه که آدم ها فراموش نکنن که عشق در زندگی مهمترین و بهترین و زیباترین حس دنیاست که با هیچ چیزی عوض کردنی و قابل مقایسه نیست.والنتاین به من این حس رو می ده که فراموش نکنم یه روزی آرزو داشتم که آقای همسر برای من تنها مرد زندگی باشه و من هم برای اون تنها زن زندگیش باشم.

راستی  خانمِ آقای رییس ما هم اون روز برای آقای رییس یه دسته گل زیبا از گلهای رز قرمز فرستاده بود . دسته گل اونقدر بزرگ بود که از در اتاق تو نمی رفت . خیلی برام جالب بود که اونا با اون سن  و سالشون این رسم رو بجا آوردند. امیدوارم که واقعا و از ته دل همدیگر رو دوست داشته باشند و صرفا از روی اجبار به هم کادو نداده باشند.

آقای همسر از دیدن کادوی من کلی ذوق زده شد چون اصلا فکر نمی کرد چنین کادویی بهش بدم.

آرزو می کنم که عشقمون تا پایان عمرمون عمیق و ابدی باشه . قلب

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

کیف می کنم از آدم هایی که در هر شرایطی به خودشون می رسن . حتی زمانی که کلی از دار دنیا ناراحت و افسرده هستند باز هم وجود خودشون براشون اهمیت داره و خودشونو فراموش نمی کنند .مرتب و منظم هستند .

من هم تاحدودی که از دستم بر میاد سعی کردم که اول به خودم اهمیت بدم . وقتی صبح از خواب بیدار می شم حتی اگه کسی تو خونه نباشه اول از همه به زیبای ظاهریم می رسم، آرایش می کنم، لباسهای خوب و خوشکل و موشکل می پوشم و حسابی خودمو تحویل می گیرم . اما زمانی که افسرده و خسته و ناراحت هستم اونقدر به خودم اهمیت نمی دم و در خودم فرو می رم و حوصله هیچ کاری رو ندارم.

هر هفته برنامه های تلویزیونی دکتر هلاکویی رو نگاه می کنم و کلی لذت می برم . یکشنبه داشت به یه خانم می گفت که باید گذشته ها رو فراموش کنی به خودت و زندگیت اهمیت بدی، ورزش کنی ، بازی در نیاری ، سطح علم و دانشت رو بالا ببری و به آینده امیدوار باشی . البته دکتر هلاکویی اونقدر با احساس خوب و قوی حرف می زد که من کلی ازش انرژی مثبت گرفتم و به خودم قول دادم که دیدگاهمو به زندگی از اینی که هست بهتر کنم. یعنی حتی موقع هایی که از نظر روحی دچار احساسات بد و ناامید کننده هستم هم به خودم اهمیت بدم. 

همه سی دی های سخنرانی دکتر هلاکویی رو خریدم و گوش می دم . نمی دونم چرا نسبت به دیگر روان شناسها و دکتر ها،  از این آدم این قدر خوشم میاد . وقتی حرف هاشو می شنوم کلی روحیه می گیرم و واقعا به دانشم اضافه می شه. فعلا دارم سخنرانی های مربوط به روانشناسی رشد و تعلیم و تربیت رو گوش می کنم.

چند ماهی هست که هر شب قبل از خواب کتاب می خونم . اول از همه کتاب بادبادک باز رو خوندم که مدتها بود تو کتابخونه مون خاک می خورد . وقتی که کتاب رو خریدم خیلی رغبتی برای خوندنش نداشتم . تصورم از یک نویسنده افغانی چیز خوبی نبود. اما بعد از خوندن کتاب کلی نظرم تغییر کرد و شیفته نثر ساده اش شدم. واقعا که زیبا نوشته بود و با احساس .

یه روز هم رفتم از کتاب فروشی نزدیک شرکت یه هشت تا کتاب در مورد نی نی دار شدن خریدم و فعلا هم مشغول خوندن اونا هستم . خیلی کتاب های جالبی هستند .

کتاب ها در مورد : قبل از نی نی دار شدن ، بعد از نی نی دار شدن ، تغذیه نی نی ، بیماریهای نی نی ، آموزش نی نی و یوگا در دوران نی نی دار شدن ..... هست . یکی از کتابها اسمش هست نه ماه انتظار زیبا . از سالها پیش نمی دونم چرا از این کتاب خیلی خوشم می اومد . چندین بار همکارامو دیده بودم که این کتاب رو موقعی که باردار بودن می خوندن . شاید اون روزها خیلی دلم می خواست یه روز من هم بتونم برای یه " شگفتی بزرگ"  این کتاب رو بخونم و حالا ................. و حالا من هم این کتاب رو دارم و می خونمش و کلی ذوق می کنم .

خواهرم زنگ زد ساعت شش بریم فیلم نارنجی پوش مهرجویی رو ببینیم اما متاسفانه چون مجبور بودم سر کار بمونم نشد بریم. کلی غصه خوردم.

قراره اگه ابر و باد و مه و خورشید همراهی کنند فردا بریم شمال . امیدوارم هوا خوب باشه و راه برفی نباشه.

ب ن : خوب قرار بود بریم شمال اما با این برفی که داره تند و تند می باره محال ریسک کنیم و راه بیافتیم .کاش می شد بریم . دوست داشتم بریم کنار دریا آتیش روشن کنیم . دوست داشتم بریم کنار دریا به مرغای دریایی غذا بدیم . اما نشد .


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

دیروز بعد از ظهر وقت دکتر داشتم تا برم نتیجه آزمایش هامو بهش نشون بدم. آخه چند وقتی هست که به فکر نی نی گولو افتادیم و تو فکر هستیم که سه نفری بشیم. .. و اولین قدم این بود که یه دکتر خوب پیدا کنم و برم آزمایش بدم . فعلا فقط اسید فولیک داده که هر روز یه دونه بخورم. 

کنار شرکت ما یه فروشگاه خوشکل و موشکل برای نی نی گولوها هست که لباس های خیلی خیلی ناز و فانتزی خارجی داره . پشت ویترین یه لباس سر همی خوشکل و موشکل دیدم در حد لالیگا . اونقدر ناز بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتم و خریدمش . کلی ذوق مرگ شدم . خدایی خیلی ناز و لطیف بود.

خوشبختانه دکتر گفت که همه چیزت نرمال و خوبه و مشکلی نداری . با انرژی بالایی مطب رو ترک کردم . آقای همسری اومده بود دنبالم . وقتی رسیدیم خونه ، با ذوق فراوان لباس رو بهش نشون دادم . اون هم کلی خوشحال شده که چشماش برق می زد. تا آخر شب دوتایی هی نی نی گولو رو با اون لباس مجسم می کردیم و هی قربونش می رفتیم. 

خلاصه یه لباس کوچولو موچولو کلی ما رو به خودش مشغول کرد.

توی دفتر یادداشت موبایلم نوشتم : " امروز پنجم دی 90 برای تو نی نی گولوی کوچولو که هنوز اصلا وجود خارجی نداری یک لباس خوشکل مشکل خریدم . باشد که بیایی "

 

با همه این خنده ها و خوشی ها ولی ته دلم یه جوری پر از استرس و ترس هست . ترس از اینکه آیا منو آقای همسر می تونیم از پس این کار سخت و عظیم بر بیایم ؟ آیا ما می تونیم پدر و مادر خوبی باشیم ؟ نمی دونم جدا" نمی دونم .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب دیروز تولد من بود . باز بیست و چهار آذر و باز تولدی دیگر .

آقای همسر دیروز زحمت کشید و برام یک پالتو چرم خوشکل و موشکل از نوین چرم خرید و یه دسته گل زیبا . دستش درد نکنه .

شب هم رفتیم پدیده شاندیز . این شاندیز شاندیز که می گفتند این بود ؟ چنگی به دل نزد . اولین بار بود می رفتیم و از توصیفات فراوان و تبلیغاتی که شنیده بودیم فکر می کردیم باید چه جای باحالی باشه اما زیاد خوشمون نیومد.

نوشته شده در جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

خوب روز گذشته ما هم به جمع اشرار، متخلفین و منحرفین جامعه پیوستیم و در یک اقدام عجیب و غریب و متهورانه توسط گشت ارشاد دستگیر شدیم .

چه زیبا !! چه جالب!!  نیشخند

داشتم از سرکار می رفتم خونه اون هم با مقنعه و مانتوی کار و بسیار خسته و کوفته و مشت خورده که منو به جرم کوتاه بودن مانتو گرفتند و کمی تا قسمتی ارشادمان کردند و سپس بدون اینکه شلاقی نوش جان کنیم یا داخل ون برده شویم آزاد گشته و به دامان خانواده برگردانده شدیم. 

اونقدر اعصابم خورد شده بود دلم می خواست بهشون بگم بجای این کار اگه زمین شخم می زدید ما آلان در زمینه محصولات کشاورزی خودکفا میشدیم . خدا وکیلی این هم شغل شد اینا دارند از صبح تا شب وامیسن سر خیابون میوفتن به جون مردم .

- امروز قراره با آقای همسر بریم من یه بوت برای خودم بخرم . چند وقتی هست که دنبال یه چکمه خوب می گردم که هنوز پیدا نکردم . رفتیم یه کاترپیلار بخرم اما زیاد مدل های قشنگی نداشت و بیشترشون مدل کتونی بودند البته از نظر قرص و محکمی خیلی خیلی خوب بودنددر حد لالیگا.اما من برام زیبایی هم مهم بود. 

- آقای همسر هفته پیش یه ساعت مارک اسپریت و یه کاپشن مارک North Face برام خرید . 

- فردا نهار مهمون دارم ، فکر کنم سوپ، کباب تابه ای با برنج ، سالاد فصل و سالاد ماکارونی و کرم کارامل درست کنم. نمی خوام زیاد به خودم سختی بدم .

- احتمالا تعطیلات هفته بعد مرخصی بگیریم بریم ارومیه . امیدوارم هوا بهتر بشه تا بتونیم بریم.من زیاد حوصله ندارم اما آقای همسر عزمش رو جذب کرده که حتما بریم.

- برای بیست و هفتم آبان هم قراره با دوستامون بریم کویر مرنجاب . امیدوارم خوش بگذره .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |